خرید بک لینک

داستان دور دنیا در 80 روز در سال ۱۸۷۲ میلادی اتفاق می‌افتد. مردی به نام «فيلاس فاگ» در لندن زندگی می‌کرد که هیچ‌کس در مورد کار، زندگی و خانواده او اطلاع درستی نداشت. اهالی محله‌ی او چیزی درباره‌اش نمی‌دانستند.

آقای فاگ مردی دقیق، منظم، تنها و منزوی بود و با هیچکس رفت و آمد نمی‌کرد و زندگی مرموزی داشت. مردم نمی دانستند او این همه ثروت را از کجا آورده است. تنها چیزی که درباره آقای فاگ می‌دانستند این بود که او از اعضای کلوپ معروف «رفورم کلوپ» است و بیشتر وقت خود را در آن‌جا می‌گذراند.

Around the world in eighty days

داستان از جایی ابتدا می‌شود که آقای فاگ در کلوپ، با مردی درباره‌ی سفر به دور دنیا بحث می‌کند. مرد ادعا می‌کند که برای گشت و گذار به دور دنیا حداقل سه تا چهار ماه زمان نیاز است اما آقای فاگ شرط می‌بندد که دور دنیا را تنها در 80 روز سفر خواهد کرد و قبل از روز هشتاد و یکم به کلوپ برخواهد گشت. اما آقای استورت می‌گوید این کار شاید روی برگه ها و اسناد شدنی باشد اما در واقعیت توانایی پذیر نیست.

آقای فاگ برای اثبات این ادعای خود و بردن شرط‌ تصمیم می‌گیرد تا این مراجراجویی را آغاز کند. ادامه داستان شرح ماجراجویی‌ها و سفر آقای فاگ به همراه خدمتکارش «ژان پاسپارتو» به دور دنیا است.

داستان های ژول ورن با ژانر علمی تخیلی خود مناسب هدیه دادن و تشویق کودکان و نوجوانان به کتابخوانی است. در کتاب دور دنیا در 80 روز Around the World in 80 Days نویسنده پیام های مهمی را به مخاطب کم سن و سال خود می‌دهد. پیام هایی مثل داشتن نظم و انظباط، هدف و برنامه ریزی، صبر و تحمل که برای انجام و موفقیت در هر کاری ضروری است. مثلا در این داستان آقای ویلی فاگ با نظم دادن به کارها و برنامه ریزی کاری که از نظر همه غیر ممکن بود را انجام داد و دور دنیا را در 80 روز سفر کرد. اگر چه در این مسیر مشکلات و سختی هایی را هم تحمل کرد اما به هدف خود رسید. این کتاب علاوه بر جذابیت و مشخصه سرگرم کننده‌اش مفاهیم زیبایی را در دل داستان دارد:

قطار کلکته شلوغ بود. تعدادی از مسافرها نظامی، برخی کارمند دولت و بسیاری تاجر ادویه بودند. بعضی از مسافران هم به خاطر کار و کاسبی یا کار شخصی به طرف شرق می‌رفتند.

در کوپه‌ی آقای فاگ و خدمتکارش، آقایی به نام سر فرانسیس کر مارتی نشسته بود. سر فرانسیس که در طول سفر از سوئزتا بمبئی با فاگ شطرنج بازی می‌کرد، می‌خواست به هنگ خود در بنارس(۴۴) برود.

سر فرانسیس مردی قدبلند، بور و تقریبا پنجاه ساله بود. او سرتیپ ارتش بود و از جوانی در هند زندگی می‌کرد و فقط گاهی سری به انگلستان می‌زد. به همین دلیل، در هند مثل کشور خودش راحت بود و چیزهای زیادی درباره و سنت‌ها و تاریخ مردم هند می‌دانست. اگر آقای فاگ می‌خواست، او می‌توانست به راحتی شرح دهد که چرا در معبد به پاسپارتو حمله کرده‌اند.

آقای فاگ در حال جمع زدن ساعت‌ها در ذهن خود بود و پس از فهمیدن جمع كل ساعت‌های گذشته، خیلی خوشحال شد.

در این موقع قطار از شیبی تند بالا رفت و سر فرانسیس گفت: «مهندس ها با زحمت این خط آهن را کشیده‌اند. چند سال پیش در این تپه‌ها خط آهن نبود، برای همین هم آدم کلی معطل می‌شد تا با اسب‌هایی کوتوله به ایستگاه بعدی برود».

آقای فاگ گفت: «اما این معطلی‌ها نقشه‌ی سفر مرا به هم نمی زند. چون من تاخیرهای سر راه را پیش بینی کرده‌ام».

با این حال متاسفانه ماجرای خدمتکارتان در معبد، ممکن است برای تان دردسر درست کند، چون دولت هند در این مورد خیلی سخت‌گیر است.

وقتی به سمت شرق می‌رفتند، پاسپارتو که از ماجراهای سفر سرمست شده بود، کم‌کم سفر اربابش را جدی گرفته و از تاخیرهای احتمالی نگران می‌شد. به همین دلیل، وقتی در طول روز قطار در ایستگاه‌های بین راه توقف می‌کرد، به مسئولین قطار بد و بیراه می‌گفت...

برچسب: نویسنده: کسری پورحسین تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 3:56

صفحه بندی